تبليغاتX
خاطره های روزانه من

خاطره های روزانه من

46

این مدت سرم خیلی شلوغ بود ، خیلی درگیر بودم ، از روزی که عضو انجمن شدم دیگه یه روز تعطیلم ندارم ! بس که این چند مدت هر روز رفتم دانشگاه دیگه از دانم خسته شدم . من و شبنم و فرشته هر سه باهم مشغول طراحی برد بودیم ، از روز2 شنبه هر روز یونی بودیم اما هنوز تموم نشده ! تا حالاش که طرحامون خوب از آب در اومده ، خدا رو شکر !

بگذریم این مدت اتفاق خاصی نیفتاد فقط اینکه دیشب یه جشن عروسی دعوت داشتیم ، من و تمام بچه های انجمن ! آخه مراسم عقد کنون دوتا از بچه های همکلاسیم تو دانشگا بود . جشنشون خیلی مختصر برگزار شد اما به هممون خوش گذشت . دیدن آقای ش تو لباس دامادی و خانم خ تو لباس عروس واقعا بیاد موندنی بود ! خدایی آقا داماد خوش قیافه تر از عروس بود ! عروس خانمم بد نبود اما .... یه چیز دیگه عروس خانم از ترم 1 از این آقا خوشش اومده بود اما خانوادشون کاملا مذهبی بودن ، بعد از اینکه ما این ماجرا رو شنیدیم خیلی شوکه شدیم ، آخه خیلی جالبه از یکی خوشت بیاد بعدم همون بشه شوهرت !!!!!!!!!!!! خدا شانس بده !!! ما که بخیل نیستیم !! انشالا خوشبخت بشن !

راستی عید همگی تون هم مبارک باشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 20:11  توسط شادی  | 

45

سلام به همه دوستای گلم

دیروز یونی خیلی خبرا بود ! مهمترینش انتخابات انجمن نرم افزار بود که بعد از کاندید شدن من و شبنم و کلی های دیگه و بعد از تورنومنت نفس گیر سخنرانی و تعیین اهداف و رای گیری بالاخره بچه ها لطف کردن و رای دادن و من و شبمی شدیم عضو انجمن علمی نرم افزار! به به ! ولی به زحماتش نمی ارزه ، همش باید بدو بدو کنیم و دنبال کار باشیم و واسه بچه ها کار انجام بدیم ، به عبارت ساده تر بدبخت شدیم رفت ! انشالا بخیر بگذره !

دیگه اینکه عصر بعد از کلاس با بچه ها تو حیاط نشستیم و کلی حرف و خنده و خلاصه خوش گذرونی ! ولی خدایی یخ زدیم از سرما !

همون عصر به کمک نرجس و پسر خاله اش کلی حقایق در مورد همون دوست دوروم دستگیرم شد و خدا رو شکر شرش واسه همیشه از سرم کنده شد . خدایا شکرت !

عصر از ساعت 4 تا 5:30تو یونی الاف بودیم ! آخرشم چند تا ازدوستای شهرستانیمو رسوندم و بعدم خونه .

امروزم که اصلا اتفاق خاصی نیفتاد ، فقط اولین جلسه انجمن بود و معرفی سمت ها و مسئولیتها . من که واقعا هنک کردم ! نمیدونم از پس اینهمه مسئولیت برمیام یا نه . خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر بگذرونه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 20:17  توسط شادی  | 

44

سه شنبه هفته قبل تفلد دوستم نرجس بود .

از حدود یه هفته قبلش با بچه ها به فکر افتاده بودیم واسش تولد بگیریم . بالاخره این فکر عملی شد . صب دوشنبه من و شبنمی و 3تا از بچه های دیگه باهم رفتیم خرید کادو و کیک . میخواستیم واسش سرویس نقره یا تیتانیم بگیریم . بعد از کلی ایراد و ... بالاخره هممون از یه سرویس خوشمون اومد ، وای خیلی خوشمل بود ، مبارکت باشه نرجسی !

بعد رفتیم قنادی واسه سفارش کیک ، آلبوم دیدیم ، انواع و اقسام مدلهای کیک ! خیلی بانمک بودن . اما هیچکدوم نتونستیم یکی رو انتخاب کنیم ، قرار شد پرپری یعدا یکی به سلیقه خودش بخره .

روز موعود فرا رسید . سه شنبه ما ساعت 12 کلاس داشتیم ، کلاس بعدیمونم 4 بود که من و شبنم اونو دودر کردیم ، حیف شد !

حدودا 5-6 نفری بودیم که میخواستیم بریم تولد . قرارمون ساعت 4:30سر کوچه نرجس اینا بود . خلاصه من آماده شدم رفتم ، توماشین نشسته بودم منتظر بچه ها ، بالاخره انتظارها به سر رسید و پرپری با بقیه اومدن . خواهر بزرگه نرجس اومد درو باز کرد ما 4تام وایساده بودیم تو حیاط شمع روشن کردن ! خود نرجس از هیچی خبر نداشت ، فک میکرد قراره دوستای خواهرش بیان خونشون ! خلاصه با کیک وایسادیم جلو در هال ، نرجس اومد بیرون و... همه جیغ و سرود و تولد تولد تولدت مبارک و نرجسی شمعهارو فوت کرد .....

بعدم رفتیم داخل و آهنگ و رقص و کف و سرود و .... حدودای ساعت 7 چند تا از بچه های خوابگاهی بالاخره بعد از کلی عشوه تشریف آوردن . بعدهم کیک رو بریدیم و خوردیم ، وای خیلی خوشمزه بود ، جای همتون خالی ! بعد از اونم مامان نرجس واسمون شام درست کرده بود ، من که با بچه ها اینقدر حرفیدم که نفهمیدم چی خوردم ! حدودای 9 بود که دیگه خداحافظی کردیم و این روز پر ماجرام با تمام خاطره هاش تموم شد و تو ذهن ما موندگار .

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 17:29  توسط شادی  | 

43

دلم خیلی گرفته ، همیشه نوشتن آرومم میکنه اما اینبارم مث همیشه باید خودمو سانسور کنم ! باید تمام دلخوریها و ناراحتی هامو بریزم تو دلم و دم نزنم ، باید بخندم ، دلم نمیخواد همه بگن : آفرین شادی ، خوش بحالت که همیشه شادی ، خوش بحالت که از هفت دولت آزادی ! ولی میگن ، چون من همیشه غصه هامو ریختم تو دلم ، همه هم فک میکنن که من کوهم ! اما منم آدمم ، آدم .

فقط امیدوارم با گذشت زمان همه چیز از یادم بره و کمرنگ شه .

فراموشی نعمت خیلی بزرگیه اگه ما این نعمتو نداشتیم داغون میشدیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 22:46  توسط شادی  | 

42

این چند روزاتفاق خاصی واسم نیفتاده ، اومدم یه کم درد و دل کنم .

یادتونه یکی از دوستام کلی بلا سرم آورده بود ؟ حالا همون دختره واسه خواهرش که دبیر بود یه سری دفتر و کتاب مربوط به دبیرستان خواهرم ازم میخواست . خلاصه قرار بود جمعه بعد از اینکه از دانشگاه برگشتم بیاد و کتابا رو ببره . زنگ خونه که زده شد ، رفتم درو باز کردم دیدم بجای دوستم ، خواهرش اومده ! یه لحظه میخ شدم ! اصلا ازش توقع نداشتم ، خیلی بهم برخورد و خیلی ناراحت شدم ، آخه من تا حالا هیچ برخوردی با خواهرش نداشتم ، اصلا باهم حرفم نزده بودیم ، نمیدونم چی بگم . بعد از اونم از یکی دیگه از دوستام شنیدم که اول واسه اون زنگ زده که اون کتاب نداشته و بعد مزاحم من شده ! نمیدونم شماها به این رفتارا چی میگین اما من اینا رو یه نوع توهین میبینم ، از سر همون قضایا رابطه ما شکر آب شده بود ، منم سعی میکردم تو دانشگاه زیاد بش محل نذارم ، خودشم فهمیده بود و دیگه زیاد اطرافم نمیچرخید ، اما تمام اینا توجیهی واسه این رفتارش نیست بنظر من این رفتار ادب و نزاکت نداشته اونو نشون میده !  

نمیدونم بجز من کس دیگه ای حاضره باهاش دوست شه و تحملش کنه ؟ به واسه دوستی بامن به خیلی چیزا رسیده بود خیلی ها بخاطر من بش محل میذاشتن اما اون نمک نشناس بود! همین

امیدوارم اون بلایی رو که بسر من آورد سر کس دیگه ای نیاره !

همه اینا واسم درس عبرتی شد که منبعد به هرکسی روی خوش نشون ندم و با هرکسی که اومد بطرفم دوست نشم .

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 22:20  توسط شادی  | 

41

فردا اولین سالگرد وبلاگمه ! بی نهایت خوشحالم . تو این یک سال کلی دوست خوب پیدا کردم . واسه تک تکشون آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم .

مقارن شدن اولین سالگرد رو با میلاد هشتمین اماممون ، امام رضا(ع) به فال نیک میگیرم .

امیدوارم سالگرد بعدی وبم رو با دوستای بیشتری جشن بگیرم .

ممنون از همه کسایی که این یکسال منو با نظرات گرمشون همراهی کردن . پیروز باشین 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 22:17  توسط شادی  | 

40

یادتونه جمعه هفته قبل قرار بود با بچه ها بریم بیرون ؟ رفتیم ، جاتون خالی خیلی خوش گذشت . همون جمعه من وشبنم و دوتا از بچه های دیگه تا ساعت 11:30 کلاس داشتیم مابقی هم تا 10 . قرار شده بود بعد از اتمام کلاس به بقیه ملحق شیم . سر کلاس نرم 2 بودیم ، من که اصلا نمیفهمیدم استاد چی داره میگه ! حواسم جای دیگه بود ! کلاس که تموم شد سه سوت پریدیم بیرون ، بعدم رفتیم خونه و وسایلامونو برداشتیم و رفتیم دنبال نرجس دوستم و بعد حرکت کردیم به سمت مقصد مورد نظر . اولین نفرایی که رسیدن اونجا ما بودیم ، بقیه بچه ها هنوز نیومده بودن .بعد کم کم بقیه اومدن . بعد از یه کم شوخی و خنده و سالاد درست کردن نوبت به خوردن نهار رسید ، نهار رو یکی از بچه ها درست کرده بود ، خیلی خوشمزه شده بود دستش درد نکنه . بعد از نهارم کلی زدیم و رقصیدیم و مسخره و شوخی و .... وای که چقد خوش گذشت . عصرم بچه ها والیبال بازی کردن و دیگه هوا کم کم تاریک بود و وقت برگشتن .

داشتم میرفتم که بچه ها رو برسونم ، تو ماشین بچه ها دست میزدن و خلاصه عالمی بود که یهو گوشی اسما زنگ خورد، اونطرف خط یکی از بچه ها بود که چون نمیخواستیم بفهمه ما باهمیم مجبور شدیم همگی خفه شیم . ایشون هم تا مقصد گوش اون بنده خدا رو به حرف گرفته بود و خلاصه آخر گردش رو به دلمون زهر کرد !

بگذریم این هفته هم اتفاق خاصی نیفتاد ، 4 شنبه که در نوع خودش به یاد موندنی بود ! کلی قایم باشک داشتم ! و مسخره بازی !عصرش هم با نرجس رفتیم خوابگاه پیش بچه ها ، بد نبود خیلی شلوغ بود ، حس میکنم خیلی هم فضول بودن و اینکه آدم توی خوابگاه باید مواظب باشه رازش رو واسه کسی نگه وگرنه بدبخت میشه !

5شنبه هم که اتفاق خاصی نیفتاد فقط اینکه انتخابات بود واسه انجمن بچه های ای تی ، چند تا از دوستامون انتخاب شدن بهمراه یکی از پسرای هم کلاسیمون . مجبورش کردیم بره واسمون شیرینی بخره اما اون قبول نمیکرد گذاشت ورفت ماهم بعد از اتمام صحبت هامون پاشدیم بریم خونه ، وسط راه آقای ک رو دیدیدم با جعبه شیرینی ! واقعا باید این صحنه رو تو تاریخ ثبت کرد چون ایشون بسیار صرفه جو و اقتصادی بودن و همچون صحنه ای واقعا ماندگار بود ، هر کدوم از بچه ها نفری 2- 3 تا شیرینی برداشتن چون دیگه محاله از ایشون بشه چیزی گرفت ! واقعا هم خوشمزه بود ! جاتون خالی !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 19:0  توسط شادی  | 

39

دیروز بالاخره کلاسامون تشکیل شد و رفتیم سر کلاس ! وای که این ترم چه استادای شل و بی حالی داریم ، سر بعضی از کلاسا خوابم گرفته بود !

امروزم یکی از کلاسام تشکیل نشد ، چه استادای بی مسئولیتی !

عصر بعد از اینکه کلاسمون تموم شد با بچه ها تصمیم گرفتیم فردا رو دسته جمعی بریم بیرون ، قرار شد باهم بریم خرید . چون من ماشین داشتم اول رفتم چند تا از بچه ها رو برسونم و بعد با مابقی بریم خرید ، بچه ها رو پیاده کردم ، دور میدون بودم ، میخواستم بعدش مستقیم برم ، از بالا هم یه موتوریه داشت میومد که سرش تو هوا بود و داشت با موبایلش حرف میزد ، میخواستم وایسم اما پیش خودم گفتم بهم نمیرسه و من رد میشم ، اما اونی که من فک میکردم نشد و باهم تصادف کردیم و یارو نقش زمین شد . داشتم میمردم ، از ترس داشتم سکته میکردم ، چند دقیقه گذشت تا به خودم اومدم و فهمیدم چه بلایی سرم اومده .

یه عالمه آدم جمع شده بود عین قوم مغولا ، هرکدومم یه نظری میداد ، این وسطم بقیه منو مقصر میدونستن که حالا موتوریه سر به هوا بوده تو وایمیستادی ! همه ما هم مردا رو میشناسیم که حتی اگه مقصرم باشم بازهم قبول نمیکنن ، اینجام دقیقا همونطوری شد و تمام تقصیرات افتاد گردن من و بدون اینکه به افسری ، کسی زنگ بزنن موتوریه صحیح و سالم بلند شد و رفت ! منم شکه رفتم سوار ماشین شدم . تا یه ربع تو شک بودم ، اصلا نمیتونستم رانندگی کنم . خدا رو شکر بعد با بچه ها رفتیم خرید . یه کم حالم بهتر شد .

همون موقه هم به بابام زنگ زدم یه کم بخاطر تند رانندگی کردن دعوام کرد اما بعد دلداریم داد و آروم تر شدم .

الانم زیاد روبه راه نیستم ، هنوز تو شک هستم ، صحنه خیلی بدی بود ، بابام گفت خدا رو شکر که پسره چیزیش نشد . فقط میتونم به همتون نصیحت کنم خیلی مراقب باشین ، هیچ جا رو تو زندگی لازم نیست گذشت کنین فقط تو رانندگی خیلی باید گذشت کرد حتی اگه حق تقدم با ما باشه !

خدایا شکرت بخاطر همه چیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 20:27  توسط شادی  | 

38

میدونم که یه کم دیره ولی باز آمد بوی ماه مهر ، باز آمد بوی ماه مدرسه ، بوی بازیهای راه مدرسه  . . . . . .

 روز اول مدرسمو درست یادم نمیاد ، یه چیزایی یادمه اما دقیق بخاطر نمیارمش . اما کادوهای روز اول مدرسه خوب یادمه ، دوستام ، معلمم خانم روانشاد و مدیرمون خانم حقایق . فقط یکی از دوستامو یادمه که گریه میکرد و به مامانش چسبیده بود بقیه ها ریلکس بودن ، وای که چقدر دلم واسم بچگیم ، واسه شیطنتام ، واسه بی خیالی تنگ شده . آخ که الان چقدر باید غصه چیزای الکی رو بخورم . دوران ابتدایی جزء خوش ترین دوران های سنی بچه هاست .

از روز سه شنبه مام باید بریم دانشگاه ، یعنی کلاسامون آخر هفته است . منم مثل همه بچه هایی که دلشون واسه مهر و مدرسه تنگ شده بود دلم واسه دانشگاه تنگ شده بود .

دیروز با شبنم دوست گلم قرار بور بریم یه سر دانشگاه اما من دیر رسیدم و شبنمم  . دانشگاه تقریبا شلوغ بود ، خیلی از بچه ها روهم دیدیم ، چندتایی از بچه ها ازدواج کرده بودن ، وقتی شنیدم خیلی جا خوردم ، از سال اولی که وارد دانشگاه شدیم خیلی ها رفتن سر خونه و زندگیشون  خیلی ها تقریبا زندگیشون سر و سامون گرفته اما من هنوز موندم اینجا و هزار تا راه نرفته که باید برم.

انشالا سال تحصیلی 89 هم واسه همه دانش آموزان و دانشجوها سالی پر برکت پر از موفقیت باشه .

بازم مبارک باشه مهرماه ، ماه شروع سال جدید تحصیلی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 17:45  توسط شادی  | 

37

با عرض پوزش از غیبت این مدتم

بعد از گذاشتن پست قبلی و اونهمه اعصاب خوردی ، با اصرار مامان و بابام یه چند روز رفتیم مسافرت ! البته مسافرت که چی بگم بهتره بگم جاده نوردی ! اما واسه تغییر روحیم بد نبود ، تمام سعی خودمو کردم که به هیچی فک نکنم اما مگه مزاحما میذاشتن ! به هر حال شادی ناراحت و خسته و افسرده رو قبل از سفر گذاشتم و با خودم نبردمش و الان با یه شادی شاد شاد شاد و پر انرژی برگشتم البته گوش حسودا کرشه ایشالا !!!

تمام فکرمو متمرکز کردم روی این ترم دانشگاه و میخوام تمام تلاشمو کنم که نمره های خوبی بگیرم ، البته با کمک خدا . همه بگید ایشالا

واسه همتون آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 12:0  توسط شادی  |