+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 20:11  توسط شادی
|
سلام به همه دوستای گلم
دیروز یونی خیلی خبرا بود ! مهمترینش انتخابات انجمن نرم افزار بود که بعد از کاندید شدن من و شبنم و کلی های دیگه و بعد از تورنومنت نفس گیر سخنرانی و تعیین اهداف و رای گیری بالاخره بچه ها لطف کردن و رای دادن و من و شبمی شدیم عضو انجمن علمی نرم افزار! به به ! ولی به زحماتش نمی ارزه ، همش باید بدو بدو کنیم و دنبال کار باشیم و واسه بچه ها کار انجام بدیم ، به عبارت ساده تر بدبخت شدیم رفت ! انشالا بخیر بگذره !
دیگه اینکه عصر بعد از کلاس با بچه ها تو حیاط نشستیم و کلی حرف و خنده و خلاصه خوش گذرونی ! ولی خدایی یخ زدیم از سرما !
همون عصر به کمک نرجس و پسر خاله اش کلی حقایق در مورد همون دوست دوروم دستگیرم شد و خدا رو شکر شرش واسه همیشه از سرم کنده شد . خدایا شکرت !
عصر از ساعت 4 تا 5:30تو یونی الاف بودیم ! آخرشم چند تا ازدوستای شهرستانیمو رسوندم و بعدم خونه .
امروزم که اصلا اتفاق خاصی نیفتاد ، فقط اولین جلسه انجمن بود و معرفی سمت ها و مسئولیتها . من که واقعا هنک کردم ! نمیدونم از پس اینهمه مسئولیت برمیام یا نه . خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر بگذرونه !
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 20:17  توسط شادی
|
+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 17:29  توسط شادی
|
دلم خیلی گرفته ، همیشه نوشتن آرومم میکنه اما اینبارم مث همیشه باید خودمو سانسور کنم ! باید تمام دلخوریها و ناراحتی هامو بریزم تو دلم و دم نزنم ، باید بخندم ، دلم نمیخواد همه بگن : آفرین شادی ، خوش بحالت که همیشه شادی ، خوش بحالت که از هفت دولت آزادی ! ولی میگن ، چون من همیشه غصه هامو ریختم تو دلم ، همه هم فک میکنن که من کوهم ! اما منم آدمم ، آدم .
فقط امیدوارم با گذشت زمان همه چیز از یادم بره و کمرنگ شه .
فراموشی نعمت خیلی بزرگیه اگه ما این نعمتو نداشتیم داغون میشدیم .
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 22:46  توسط شادی
|
این چند روزاتفاق خاصی واسم نیفتاده ، اومدم یه کم درد و دل کنم .
یادتونه یکی از دوستام کلی بلا سرم آورده بود ؟ حالا همون دختره واسه خواهرش که دبیر بود یه سری دفتر و کتاب مربوط به دبیرستان خواهرم ازم میخواست . خلاصه قرار بود جمعه بعد از اینکه از دانشگاه برگشتم بیاد و کتابا رو ببره . زنگ خونه که زده شد ، رفتم درو باز کردم دیدم بجای دوستم ، خواهرش اومده ! یه لحظه میخ شدم ! اصلا ازش توقع نداشتم ، خیلی بهم برخورد و خیلی ناراحت شدم ، آخه من تا حالا هیچ برخوردی با خواهرش نداشتم ، اصلا باهم حرفم نزده بودیم ، نمیدونم چی بگم . بعد از اونم از یکی دیگه از دوستام شنیدم که اول واسه اون زنگ زده که اون کتاب نداشته و بعد مزاحم من شده ! نمیدونم شماها به این رفتارا چی میگین اما من اینا رو یه نوع توهین میبینم ، از سر همون قضایا رابطه ما شکر آب شده بود ، منم سعی میکردم تو دانشگاه زیاد بش محل نذارم ، خودشم فهمیده بود و دیگه زیاد اطرافم نمیچرخید ، اما تمام اینا توجیهی واسه این رفتارش نیست بنظر من این رفتار ادب و نزاکت نداشته اونو نشون میده !
نمیدونم بجز من کس دیگه ای حاضره باهاش دوست شه و تحملش کنه ؟ به واسه دوستی بامن به خیلی چیزا رسیده بود خیلی ها بخاطر من بش محل میذاشتن اما اون نمک نشناس بود! همین
امیدوارم اون بلایی رو که بسر من آورد سر کس دیگه ای نیاره !
همه اینا واسم درس عبرتی شد که منبعد به هرکسی روی خوش نشون ندم و با هرکسی که اومد بطرفم دوست نشم .
+ نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 22:20  توسط شادی
|
فردا اولین سالگرد وبلاگمه ! بی نهایت خوشحالم . تو این یک سال کلی دوست خوب پیدا کردم . واسه تک تکشون آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم .
مقارن شدن اولین سالگرد رو با میلاد هشتمین اماممون ، امام رضا(ع) به فال نیک میگیرم .
امیدوارم سالگرد بعدی وبم رو با دوستای بیشتری جشن بگیرم .
ممنون از همه کسایی که این یکسال منو با نظرات گرمشون همراهی کردن . پیروز باشین
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 22:17  توسط شادی
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 19:0  توسط شادی
|
دیروز بالاخره کلاسامون تشکیل شد و رفتیم سر کلاس ! وای که این ترم چه استادای شل و بی حالی داریم ، سر بعضی از کلاسا خوابم گرفته بود !
امروزم یکی از کلاسام تشکیل نشد ، چه استادای بی مسئولیتی !
عصر بعد از اینکه کلاسمون تموم شد با بچه ها تصمیم گرفتیم فردا رو دسته جمعی بریم بیرون ، قرار شد باهم بریم خرید . چون من ماشین داشتم اول رفتم چند تا از بچه ها رو برسونم و بعد با مابقی بریم خرید ، بچه ها رو پیاده کردم ، دور میدون بودم ، میخواستم بعدش مستقیم برم ، از بالا هم یه موتوریه داشت میومد که سرش تو هوا بود و داشت با موبایلش حرف میزد ، میخواستم وایسم اما پیش خودم گفتم بهم نمیرسه و من رد میشم ، اما اونی که من فک میکردم نشد و باهم تصادف کردیم و یارو نقش زمین شد . داشتم میمردم ، از ترس داشتم سکته میکردم ، چند دقیقه گذشت تا به خودم اومدم و فهمیدم چه بلایی سرم اومده .
یه عالمه آدم جمع شده بود عین قوم مغولا ، هرکدومم یه نظری میداد ، این وسطم بقیه منو مقصر میدونستن که حالا موتوریه سر به هوا بوده تو وایمیستادی ! همه ما هم مردا رو میشناسیم که حتی اگه مقصرم باشم بازهم قبول نمیکنن ، اینجام دقیقا همونطوری شد و تمام تقصیرات افتاد گردن من و بدون اینکه به افسری ، کسی زنگ بزنن موتوریه صحیح و سالم بلند شد و رفت ! منم شکه رفتم سوار ماشین شدم . تا یه ربع تو شک بودم ، اصلا نمیتونستم رانندگی کنم . خدا رو شکر بعد با بچه ها رفتیم خرید . یه کم حالم بهتر شد .
همون موقه هم به بابام زنگ زدم یه کم بخاطر تند رانندگی کردن دعوام کرد اما بعد دلداریم داد و آروم تر شدم .
الانم زیاد روبه راه نیستم ، هنوز تو شک هستم ، صحنه خیلی بدی بود ، بابام گفت خدا رو شکر که پسره چیزیش نشد . فقط میتونم به همتون نصیحت کنم خیلی مراقب باشین ، هیچ جا رو تو زندگی لازم نیست گذشت کنین فقط تو رانندگی خیلی باید گذشت کرد حتی اگه حق تقدم با ما باشه !
خدایا شکرت بخاطر همه چیز
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 20:27  توسط شادی
|
میدونم که یه کم دیره ولی باز آمد بوی ماه مهر ، باز آمد بوی ماه مدرسه ، بوی بازیهای راه مدرسه . . . . . .
روز اول مدرسمو درست یادم نمیاد ، یه چیزایی یادمه اما دقیق بخاطر نمیارمش . اما کادوهای روز اول مدرسه خوب یادمه ، دوستام ، معلمم خانم روانشاد و مدیرمون خانم حقایق . فقط یکی از دوستامو یادمه که گریه میکرد و به مامانش چسبیده بود بقیه ها ریلکس بودن ، وای که چقدر دلم واسم بچگیم ، واسه شیطنتام ، واسه بی خیالی تنگ شده . آخ که الان چقدر باید غصه چیزای الکی رو بخورم . دوران ابتدایی جزء خوش ترین دوران های سنی بچه هاست .
از روز سه شنبه مام باید بریم دانشگاه ، یعنی کلاسامون آخر هفته است . منم مثل همه بچه هایی که دلشون واسه مهر و مدرسه تنگ شده بود دلم واسه دانشگاه تنگ شده بود .
دیروز با شبنم دوست گلم قرار بور بریم یه سر دانشگاه اما من دیر رسیدم و شبنمم
. دانشگاه تقریبا شلوغ بود ، خیلی از بچه ها روهم دیدیم ، چندتایی از بچه ها ازدواج کرده بودن ، وقتی شنیدم خیلی جا خوردم ، از سال اولی که وارد دانشگاه شدیم خیلی ها رفتن سر خونه و زندگیشون خیلی ها تقریبا زندگیشون سر و سامون گرفته اما من هنوز موندم اینجا و هزار تا راه نرفته که باید برم.
انشالا سال تحصیلی 89 هم واسه همه دانش آموزان و دانشجوها سالی پر برکت پر از موفقیت باشه .
بازم مبارک باشه مهرماه ، ماه شروع سال جدید تحصیلی
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 17:45  توسط شادی
|
با عرض پوزش از غیبت این مدتم 
بعد از گذاشتن پست قبلی و اونهمه اعصاب خوردی ، با اصرار مامان و بابام یه چند روز رفتیم مسافرت ! البته مسافرت که چی بگم بهتره بگم جاده نوردی ! اما واسه تغییر روحیم بد نبود ، تمام سعی خودمو کردم که به هیچی فک نکنم اما مگه مزاحما میذاشتن ! به هر حال شادی ناراحت و خسته و افسرده رو قبل از سفر گذاشتم و با خودم نبردمش و الان با یه شادی شاد شاد شاد و پر انرژی برگشتم البته گوش حسودا کرشه ایشالا !!!
تمام فکرمو متمرکز کردم روی این ترم دانشگاه و میخوام تمام تلاشمو کنم که نمره های خوبی بگیرم ، البته با کمک خدا . همه بگید ایشالا
واسه همتون آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 12:0  توسط شادی
|